همیشه آنجاست. پاسخ همه سؤالاتت آنجاست. آن تکه گم شده، آن کلمه مبهم، آن دستور آشپزی یا آدرس گم شده، همیشه آنجاست. همیشه آنجا بوده است. دقیقا در مرکز تصویر، جلوی چشمت.
تو نمیدیدی چون نمیشناختیش، چون نمیدانستی چیست و مغز تو نمیتواند تصویر چیزی را که نمیداند چیست، پردازش کند.
تناقض است مگر نه؟ آنجاست ولی تو آن را نمیبینی چون نمیدانی چیست. دیگری آن را میبیند چون میداند چیست.
زمانی جملهای منتسب به حضرت مسیح خواندم که گفته بود «به آنان که دارند، داده خواهد شد و از آنان که ندارند، گرفته خواهد شد» اما آن را نمیفهمیدم.
عمری گذشت تا - در ابعادی محدود، محدود به وجود آدمی، محدود به ذهن خودم - آن را فهمیدم.
جواب همیشه آنجاست.
ولی ما همیشه کار داریم، کارهایی مهمتر، کارهایی عقب افتاده. اما آن سؤال آنجا میماند و اگر با آن سؤالت فقط یک بار چایی خورده باشی، اگر با آن سؤالت یک بار رفته باشی تا پای چنار پیری وسط جنگل و همنماز سؤالت شده باشی، اگر عاشق سؤالت شده باشی، یک روز به سوی تو برمیگردد.
پس وقتت را تلف نکن. برای هیچ چیز و هیچ کس. برای اینکه خوبیت را به دیگران ثابت کنی و برای اینکه بدی دیگران را به خودت ثابت کنی - که سادهترین شکل دور ریختن قطرات عمر است. یا برای اینکه ثابت کنی به دیگران که کاری شدنی است یا به خودت که نشدنی است. همه وقت تلف کردن است.
از پنهانترین وقتتلفکردنها جنگیدن بر ضد سیاهی است. واقعیت این است که هر چه بیشتر و شدیدتر با سیاهی بجنگی، بیشتر شبیه آن میشوی، آینه معکوس آن میشوی. محتوایت شاید تفاوت کند اما در شکل، همانی.
باید شروع کنی به ساختن، نوشتن، فکر کردن، رقصیدن، آواز خواندن، نوشتن، عاشق شدن و جهان را صدا بزنی و پُرَش کنی از لبخند و باران و عشق و کلمه و عشق! آنقدر که جایی برای سیاهی نماند. و تو شکل سیاهی نخواهی بود. تو شکل خودت خواهی بود.
اما گاهی نمیشود.
و این سؤال من بود.
آدمها را میدیدم که از مشکلی به مشکلی دیگر هجرت میکنند، از شهری به شهری دیگر، از شغلی به شغلی دیگر و از آدمی به آدمی دیگر هجرت میکنند. اما مگر نه اینکه مشکل آنها در درون خودشان است؟ مگر نه اینکه جایی برای فرار نیست؟
و امشب فهمیدم بزرگترین کاری که محمد پیامبر کرد چه بود! قرآن معجزهاش بود. تربیت عرب امی به کلام، معجزهاش بود و داستانهای دیگری که زیست و هنوز میخوانیم. اما اینها بزرگترین کارش نبود.
بزرگترین کارش که تاریخ زمین را برای همیشه عوض کرد، هجرت بود!
باید هجرت کرد! وقتی که دیگر نمیتوان بر یک سیاهی، یک نادانی، یک زشتی غلبه کرد، وقتی که دستت و زبانت و قلبت و روحت شروع کرد به فرسودن، به کرخت شدن، به کم شدن، وقتی تا آخر چیزی جنگیدی و نشد، آن وقت باید آخرین قطره روحت و آخرین صدای قلبت را برداری و هجرت کنی! بالاخره دیدمش! فهمیدمش! باید هجرت کنی!
از شغلی به شغلی، از کتابی به کتابی، از آدمی به آدمی و از شهری به شهری دیگر!
و همیشه صدای آسمان را در قلبت میشنوی: «نترس پسرم! من با توام! برو!».
